عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
548
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
الذنب عند اللَّه عز و جل ان يقال للعبد - اتق اللَّه ، فيقول - عليك بنفسك . » ضحاك گفت كافران قريش مكر ساختند و كسى را به مدينه فرستادند ، كه ما مسلمان شديم ، و جماعتى را از ياران درخواستند تا ازيشان دين حق بياموزند . مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قومى را بفرستاد ، نام ايشان - خبيب بن عدى الانصارى و مرثد بن ابى مرثد الغنوى ، و عبد اللَّه بن طارق ، و خالد بن بكير ، و زيد بن الدثنه ، و عاصم بن ثابت امير ايشان بود ، بيامدند از مدينه و هفتاد مرد از كافران به راه ايشان آمدند ، و مرثد و خالد و عبد اللَّه كشته شدند ، و عاصم هفت تا تير داشت ، بهر تايى مردى را از عظماء مشركان بكشت ، آن گه گفت « اللهم انى حميت دينك صدر النهار فاحم لى آخر النهار » پس كافران گرد وى درآمدند و او را بكشتند ، خواستند تا سر او از تن جدا كنند و به مكه برند ، رب العالمين لشكر زنبور بفرستاد تا كافران را از وى باز داشتند ، كه عاصم را با خداى عهدى بود كه هيچ كافر را هرگز بر وى غلبه نباشد ، و دست هيچ كافر بود نرسد ، و او را نپاسد - پس گفتند - بگذاريد تا زنبوران از وى باز گردند آن گه سرش از تن جدا كنيم ، پس بارانى عظيم بباريد و سيلى در آمد ، و عاصم را برگرفت . چنين آوردهاند كه عاصم را برگرفت و به بهشت برد ، و كافران را برگرفت و بدوزخ برد . پس خيب بن عدى را با سيرى بردند ، و بنو الحارث بن عامر بن نوفل بن عبد مناف او را بخريدند تا به پدر خويش باز كشند ، كه پدر ايشان حارث روز احد بدست خبيب كشته شد دختران حارث گفتند هرگز هيچ اسير چون خبيب نديديم ، كه در مكه هيچ ميوه نبود ، و هر وقت بدست وى خوشهء انگور ميديديم ، پس او را از حرم بيرون بردند تا بردار كنند و در آن حال اين شعر بگفت : فلست ابالى حين اقتل مسلما * على اى شق كان فى اللَّه مصرعى و ذلك فى ذات الاله و ان يشأ * يبارك فى اوصال شلو ممزّع آن گه گفت - « اللهم انك تعلم انه ليس احد حولى يبلّغ رسولك سلامى ، فابلغه سلامى » پس مردى از مشركان نيزه بر سينه وى نهاد ، خبيب گفت « اتّق اللَّه » آن كافر خشم گرفت و در طعنه بيفزود و گذاره كرد ، رب العالمين اين آيت در شأن وى